نوشته های برچسب خورده با ‘ولنتاین’

ولنتاین با 1300 تومن

منتشرشده: فوریه 14, 2008 در اجتماعی, روزانه
برچسب‌ها:, , ,

4hsde1w.jpg…با چشم هاش روزهای تقویم رو میزی رو مرور می کرد… انگار دنبال روز خاصی می گشت. یهو مثل برق گرفته ها از جاش پرید…فقط یک روز فرصت داشت… می دونست که اون نمی دونه و این بیشتر خوشحالش می کرد… باز می تونست غافلگیرش کنه… شادی رو می شد توی تموم وجودش احساس کرد…به برق نگاهش فکر می کرد و اینکه چقدر می تونه خوشحالش کنه… کارهایی که می تونست انجام بده رو توی ذهنش مرور می کرد…چیزهایی که می تونست بخره رو توی خیالش بررسی می کرد… هیجان داشت خفه اش می کرد… با چشماش به نقطه ای خیره می شد ولی معلوم بود که نگاهش اونجا نیست…خیال، تمام وجودش رو گرفته بود…توی دلش می گفت: باید بهترین ولنتاین دنیا رو براش بگیرم …و با خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا…….هر چه نقشه اش بیشتر جلو می رفت چشماش بیشتر برق می زد… همه چیز برای یک غافلگیری فوق العاده آماده بود… فقط کافی بود یه مقدار پول از حسابش بکشه… دیگه همه چیز ردیف بود….کارهاش رو زود جمع و جور کرد و زد بیرون…قدم هاش قدرت گرفته بود… هر چه به عابر بانک نزدیک تر می شد قلبش تند تر می زد… کارت رو وارد کرد و رمزش رو زد… دستگاه به علت خرابی نمی تونست پولی رو پرداخت کنه… یه بار دیگه امتحان کرد اما جواب بهتری نگرفت…. از ظهر گذشته بود… باید به خانه می رفت… با خودش گفت: تا عصر درست می شه. اینجا نشد یه جای دیگه. این همه عابر بانک تو این شهره…اما ته دلش کمی می ترسید…1300 تومن بیشتر پول نقد نداشت و این پول به هیچ دردی نمی خورد…حتی یک دهم نقشه ای که کشیده بود هم با این پول اجرا نمی شد…باز برای خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا….

…تا عصر سخت ترین کار عادی جلوه دادن اوضاع بود. هر وقت می دیدش می رفت تو فکر و سعی می کرد اونو توی لحظه ای که دسته گل رو بهش می ده تصور کنه…به نگاهش فکر می کرد و عشقی که علت همه این فکرها بود…دیگه وقتش بود. ماشین رو برداشت و با هم از خونه اومدن بیرون… اولین عابر بانکی که می شناخت وایساد. ارتباط دستگاه با مرکز قطع بود. عابر بانک دوم و سوم هم همین طور… همه چیز داشت خراب می شد. اشک توی چشماش جمع شده بود. حالا چرا امشب باید این اتفاق بیفته؟…چند تا عابر بانک دیگه رو هم تست کرد ولی انگار مشکل سراسری بود…به همه نقشه ها و برنامه هاش فکر می کرد که دیگه امیدی برای اجراش نمونده بود. اما انگار نمی خواست کم بیاره… با خودش گفت: با همین 1300 تومن هم میشه بهترین ولنتاین دنیا رو گرفت. از اولین گل فروشی یه شاخه گل رز گرفت و بدون اینکه اون متوجه بشه توی ماشین نشست. آروم راه افتاد و کنار یه اسنک فروشی نگه داشت…. چند دقیقه بعد روبروی هم در انتظار آماده شدن اسنک بودن که گل رو به آرومی از زیر کتش در آورد و در حالی که سعی می کرد بغض نکنه گفت: ولنتاینت مبارک عزیز! ………این اولین ولنتاین زندگی مشترکشون بود.

Advertisements