نوشته های برچسب خورده با ‘وب2’


…تلفن رو برداشتم و داخلی اش رو گرفتم. مثل همیشه گوشی رو برداشت و گفت: ها؟! گفتم: بابا نونا خشک شد بیا دیگه. الان حسن آقا( آبدارچی) میاد صبحونه رو جمع می کنه ها…معلوم بود حواسش به من نیست. گفت: باشه. بذار این لینک و بذارم، الان میام…و گوشی رو قطع کرد. نشستم سر میز صبحونه. توی اداره اتاقمون دیوار به دیوار هم بود و واسه همین صبحونه رو با هم می خوردیم. بالاخره اومد. گفتم: یخ کردن این چایی به خدا. معلومه کجایی؟ رو میز ضرب گرفت و گفت: ترکونده پسر! کولاک کرده!! گفتم: پرسپولیس؟!! خندید و گفت: ای آقا! لینک و میگم عمو! 67 تا مثبت گرفته! رفته تو لینک های داغ!! حالشو ببر!!…گفتم: پسر دست از سر این بالاترین بردار حالا دیگه… نگاهی کرد و گفت: بالاترین عشقه!! آخرشه! لینک هایی که گذاشتم فرت و فرت داره مثبت می گیره. فقط موندم اون لینک دیروزیه چرا 5 تا بیشتر نگرفت! تقصیر خودمه. به 2 نفر منفی دادم حالا نامردا تیم تشکیل دادن. هر چی میذارم منفی میدن. حالشونو میگرم وایسا. فکر کردن. پول دادم واسش عمو! چی میگی دست از سرش بردار….

راست می گفت …یه ماهی میشد که این اکانت بالاترین رو از یکی از دوستاش خریده بود. می گفت نامرد یه ساله این اکانت رو ساخته و دست بهش نزده. کلا 4 تا لینک باهاش فرستاده میگفت 50 تومن به 30 تومن راضیش کردم! (قابل توجه دارندگان اکانت بالاترین) از اون روز تا حالا هر وقت که میرم می بینم توی بالاترینه! همه سایت های خبری این ور آبی و اون ور آبی رو باز می کنه و تند و تند رفرش می کنه تا مبادا خبری از دستش در بره و لینکش رو کس دیگه ای بذاره! … چند روز پیش رفته بود مسافرت. از اونجا زنگ زد به من که جون من برو نگاه کن ببین لینکی که دیروز گذاشتم چند تا مثبت گرفته!! می گفت اینجا مافیای مثبت و منفی تشکیل میشه. اگه باهات حال نکنن چنان منفی میگیری یا چنان در خماری یه مثبت ساده می مونی که اون روز بی خیال لینک گذاشتن میشی. بعضی روزا هم که انرژیش تموم میشه و نمی تونه لینک بذاره که دیگه خدا رحم کنه! عین این معتادا می ره تو لک! …حرف نمی زنه…جواب درست حسابی نمی ده. انگار انرژی خودش هم مستقیما به انرژی بالاترینش بستگی داره! …خودتون دیگه حساب کنین روزایی که سرور بالاترین به مشکل بر می خوره و سایتش باز نمیشه حال و روزش چجوریه!!
…صبحونش رو خورده نخورده بلند شد. انگار بیشتر از خودش نگران لینک هاش بود!…….

Advertisements

…چند روزیه که این مطلب روی لحظه لحظه روزمرگی ام تاثیر گذاشته… انگار یه نفر یه تلنگری بهم زد و منو یاد خیلی چیزها انداخت… خیلی حرف برای گفتن داشتم. سعی کردم بنویسم…اما حرف ها اونقدر پراکنده بود که نمی شد توی یه نوشته جمع و جورش کرد… شاید خیلی از ما وردپرسی ها و غیر وردپرسی ها با نام مزیدی آشنا باشیم. دکتری دوست داشتنی که با وبلاگ همیشه خوب و پر بیننده اش همه ما رو به استفاده از تکنولوژی ها و سرویس های جدید وب تشویق میکنه… تا اینجاش خیلی خوبه. اما مشکل دقیقا از اینجا شروع می شه که دکتر دچار یه حس غریب نبود امنیت میشه. حسی که خیلی وقته وجود داره…و شاید این مشکل برای ماهایی که وبلاگمون رو با اسم و رسم واقعی مون می نویسیم بیشتر احساس بشه… به قول دکتر مشکل امنیت سایبر نیست. چون خیلی راحت میشه بعد از …لتر شدن وبلاگ، یه وبلاگ دیگه ایجاد کرد. خوب یه مدتی آمار بازدید کننده ها کم میشه ولی این خیلی مشکل بزرگی و غیر قابل حلی نیست. مشکل اصلی امنیت فیزیکیه.

… با چند تا از دوستان صحبت کردم. نظر من این بود که این احساس شاید برای نویسنده های مطالب سیاسی و یا نقدهای تند اجتماعی طبیعی باشه. حتی به نظر من برای خیلی هاشون این یه نوع انگیزست. حتی اگر کارشون به دستگیری و دادگاه و از جور چیزا بکشه، از نظر خیلیشون این یه عامل بزرگ برای محبوبیته و شاید سکوی پرتابی به معروفیت زود هنگام ….

مشکل من اونجاست که چرا باید این احساس در بین وبلاگ نویسانی که کاری به سیاسیت و سیاسی بازی ندارند و تنها هدفشان رشد دانش و ارتقای سواد عمومی جامعه است رخ بده. چرا وبلاگ نویسانی که با سطح سواد بسیار بالا پا به دنیای بی کران سایبر می ذارن و از این طریق جامعه ای ( هر چند کوچک) رو تحت تاثیر خودشون قرار می دن و به جلو فرا می خونن باید دچار این سردرگمی و نگرانی بشن؟ …نگرانی که به نظر من به حق هم هست. هیچ عقل سلیمی نمی پذیره که انسان زندگی خودش و خونواده اش رو فدای به روزماندن و نوشتن یک وبلاگ کنه… به قول دکتر:

من يك قهرمان نبوده، نيستم و نخواهم بود. اساسا ميانه خوبي با قهرماني ندارم. قصدم از وبلاگ‌نويسي، خريدن دردسركه نبود. قرار بود از وبلاگ‌نويسي لذت ببرم و لذت ببرم

…واقعا با وجود این ترس ( که شاید کاملا هم بی مورد باشد!) می شه لذت برد؟
…اما چه می شه کرد؟
…باید بی خیال وبلاگ شد؟
…باید حرف ها را خورد؟
…نه دکتر!
بیا یک بار هم که شده این ترس را قورت بدیم! …شاید واقعا اونقدرها هم که فکر میکنیم ترس نداشته باشه. مگه چی میگیم؟

دکتر رفتنت یا ننوشتنت فقط به نبودن خودت ختم نمیشه. خیلی ها به پشتوانه این بودن، هستن. به اونایی فکر کن که با تشویق هات اومدن… و از اینکه هستی خوشحالن…بیا فعلا این ترس رو قورت بده … حساس نشو… حس نوشتنت رو ضعیف نکن.

مرسی!