نوشته های برچسب خورده با ‘اجتماعی’

بخوان!

منتشرشده: اکتبر 23, 2008 در اجتماعی, روزانه
برچسب‌ها:, ,

گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟
گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟ من که سواد ندارم!
گفت: بخوان! این حکم وزارت توست!!

…!!


…تلفن رو برداشتم و داخلی اش رو گرفتم. مثل همیشه گوشی رو برداشت و گفت: ها؟! گفتم: بابا نونا خشک شد بیا دیگه. الان حسن آقا( آبدارچی) میاد صبحونه رو جمع می کنه ها…معلوم بود حواسش به من نیست. گفت: باشه. بذار این لینک و بذارم، الان میام…و گوشی رو قطع کرد. نشستم سر میز صبحونه. توی اداره اتاقمون دیوار به دیوار هم بود و واسه همین صبحونه رو با هم می خوردیم. بالاخره اومد. گفتم: یخ کردن این چایی به خدا. معلومه کجایی؟ رو میز ضرب گرفت و گفت: ترکونده پسر! کولاک کرده!! گفتم: پرسپولیس؟!! خندید و گفت: ای آقا! لینک و میگم عمو! 67 تا مثبت گرفته! رفته تو لینک های داغ!! حالشو ببر!!…گفتم: پسر دست از سر این بالاترین بردار حالا دیگه… نگاهی کرد و گفت: بالاترین عشقه!! آخرشه! لینک هایی که گذاشتم فرت و فرت داره مثبت می گیره. فقط موندم اون لینک دیروزیه چرا 5 تا بیشتر نگرفت! تقصیر خودمه. به 2 نفر منفی دادم حالا نامردا تیم تشکیل دادن. هر چی میذارم منفی میدن. حالشونو میگرم وایسا. فکر کردن. پول دادم واسش عمو! چی میگی دست از سرش بردار….

راست می گفت …یه ماهی میشد که این اکانت بالاترین رو از یکی از دوستاش خریده بود. می گفت نامرد یه ساله این اکانت رو ساخته و دست بهش نزده. کلا 4 تا لینک باهاش فرستاده میگفت 50 تومن به 30 تومن راضیش کردم! (قابل توجه دارندگان اکانت بالاترین) از اون روز تا حالا هر وقت که میرم می بینم توی بالاترینه! همه سایت های خبری این ور آبی و اون ور آبی رو باز می کنه و تند و تند رفرش می کنه تا مبادا خبری از دستش در بره و لینکش رو کس دیگه ای بذاره! … چند روز پیش رفته بود مسافرت. از اونجا زنگ زد به من که جون من برو نگاه کن ببین لینکی که دیروز گذاشتم چند تا مثبت گرفته!! می گفت اینجا مافیای مثبت و منفی تشکیل میشه. اگه باهات حال نکنن چنان منفی میگیری یا چنان در خماری یه مثبت ساده می مونی که اون روز بی خیال لینک گذاشتن میشی. بعضی روزا هم که انرژیش تموم میشه و نمی تونه لینک بذاره که دیگه خدا رحم کنه! عین این معتادا می ره تو لک! …حرف نمی زنه…جواب درست حسابی نمی ده. انگار انرژی خودش هم مستقیما به انرژی بالاترینش بستگی داره! …خودتون دیگه حساب کنین روزایی که سرور بالاترین به مشکل بر می خوره و سایتش باز نمیشه حال و روزش چجوریه!!
…صبحونش رو خورده نخورده بلند شد. انگار بیشتر از خودش نگران لینک هاش بود!…….


…چند روزیه که این مطلب روی لحظه لحظه روزمرگی ام تاثیر گذاشته… انگار یه نفر یه تلنگری بهم زد و منو یاد خیلی چیزها انداخت… خیلی حرف برای گفتن داشتم. سعی کردم بنویسم…اما حرف ها اونقدر پراکنده بود که نمی شد توی یه نوشته جمع و جورش کرد… شاید خیلی از ما وردپرسی ها و غیر وردپرسی ها با نام مزیدی آشنا باشیم. دکتری دوست داشتنی که با وبلاگ همیشه خوب و پر بیننده اش همه ما رو به استفاده از تکنولوژی ها و سرویس های جدید وب تشویق میکنه… تا اینجاش خیلی خوبه. اما مشکل دقیقا از اینجا شروع می شه که دکتر دچار یه حس غریب نبود امنیت میشه. حسی که خیلی وقته وجود داره…و شاید این مشکل برای ماهایی که وبلاگمون رو با اسم و رسم واقعی مون می نویسیم بیشتر احساس بشه… به قول دکتر مشکل امنیت سایبر نیست. چون خیلی راحت میشه بعد از …لتر شدن وبلاگ، یه وبلاگ دیگه ایجاد کرد. خوب یه مدتی آمار بازدید کننده ها کم میشه ولی این خیلی مشکل بزرگی و غیر قابل حلی نیست. مشکل اصلی امنیت فیزیکیه.

… با چند تا از دوستان صحبت کردم. نظر من این بود که این احساس شاید برای نویسنده های مطالب سیاسی و یا نقدهای تند اجتماعی طبیعی باشه. حتی به نظر من برای خیلی هاشون این یه نوع انگیزست. حتی اگر کارشون به دستگیری و دادگاه و از جور چیزا بکشه، از نظر خیلیشون این یه عامل بزرگ برای محبوبیته و شاید سکوی پرتابی به معروفیت زود هنگام ….

مشکل من اونجاست که چرا باید این احساس در بین وبلاگ نویسانی که کاری به سیاسیت و سیاسی بازی ندارند و تنها هدفشان رشد دانش و ارتقای سواد عمومی جامعه است رخ بده. چرا وبلاگ نویسانی که با سطح سواد بسیار بالا پا به دنیای بی کران سایبر می ذارن و از این طریق جامعه ای ( هر چند کوچک) رو تحت تاثیر خودشون قرار می دن و به جلو فرا می خونن باید دچار این سردرگمی و نگرانی بشن؟ …نگرانی که به نظر من به حق هم هست. هیچ عقل سلیمی نمی پذیره که انسان زندگی خودش و خونواده اش رو فدای به روزماندن و نوشتن یک وبلاگ کنه… به قول دکتر:

من يك قهرمان نبوده، نيستم و نخواهم بود. اساسا ميانه خوبي با قهرماني ندارم. قصدم از وبلاگ‌نويسي، خريدن دردسركه نبود. قرار بود از وبلاگ‌نويسي لذت ببرم و لذت ببرم

…واقعا با وجود این ترس ( که شاید کاملا هم بی مورد باشد!) می شه لذت برد؟
…اما چه می شه کرد؟
…باید بی خیال وبلاگ شد؟
…باید حرف ها را خورد؟
…نه دکتر!
بیا یک بار هم که شده این ترس را قورت بدیم! …شاید واقعا اونقدرها هم که فکر میکنیم ترس نداشته باشه. مگه چی میگیم؟

دکتر رفتنت یا ننوشتنت فقط به نبودن خودت ختم نمیشه. خیلی ها به پشتوانه این بودن، هستن. به اونایی فکر کن که با تشویق هات اومدن… و از اینکه هستی خوشحالن…بیا فعلا این ترس رو قورت بده … حساس نشو… حس نوشتنت رو ضعیف نکن.

مرسی!

امروز هم مُرد!

منتشرشده: ژانویه 15, 2008 در اجتماعی
برچسب‌ها:, , ,

… دست هایم را «ها» می کنم. انگشتانم از شدت سرما درد گرفته است. سرما آنقدر زیاد است که کاری از دست این شوفاژهای مادر مرده هم بر نمی آید. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. برف و برف و برف!…آن دورتر ها کلاغ ها بر سر چیزی ( که خوب نمی بینم ) دعواشان شده…دستانم را دور لیوان گرم نسکافه حلقه می کنم. گرمای کم لیوان، زیر پوستم را غلغلک می دهد. باز به فکر فرو می روم…از در که وارد شد مثل همیشه گفت: سلام. امروز هم مُرد! …این تکیه کلام همیشگی اش بود. خندیدم و گفتم: آره! امروز هم مُرد!! …سینی دستش را روی میز گذاشت و آرام روبرویم نشست. بوی تند سیگاری که حتماً همین چند دقیقه پیش روی پله های پشت بام کشیده بود، فضای اتاق را پر کرد. همیشه پر از حرف بود. گرد و خاک روی میز را که با کهنه اش می گرفت، گفتم: چه می کنی با سرما؟ …بی آنکه نگاهم کند گفت: دیروز ظهر مهمان داشتم. یکی از آشناها بود. زنگ زده بود که آب ندارند و یک هفته می شود که بچه اش حمام نرفته. دعوتشون کردم خونه… بعد رو کرد به من و ادامه داد: چند نفر می خوای برات بیارم که به نون شب و آب محتاجن؟ اسم خودمون هم گذاشتیم مسلمون. بوی بهشتم نمی ذارن بهمون برسه… گفتم: خوب من و امثال من این جور مسائل رو تو روزنامه ها و اینترنت می نویسیم که رسیدگی بشه. خندید و گفت: اونم برای خودتون و اسم و رسم خودتونه. دردی رو هم دوا کردی؟… واین بار سکوت بود که فضای اتاق رو پر کرد. ……..نسکافه ام سرد شده است..برف همچنان می بارد… شاید فردا هم تعطیل باشد!!

دعای خیر!

منتشرشده: سپتامبر 24, 2007 در اجتماعی, روزانه
برچسب‌ها:, , ,

امروز صبح توی تاکسی نشسته بودم و داشتم برنامه ی روزانه ام رو توی ذهنم مرور می کردم. رادیوی ماشین روشن بود و گوینده همیشگی این روزهای رادیو یزد داشت به زور با لهجه یزدی حرف می زد. به ناچار گوش می دادم. صحبتش از آمار طلاق و سن طلاق که معمولا توی 5 سال اول ازدواج اتفاق می افته و مقایسه درصد طلاق در استان های پیشرفته تری مثل تهران با استان های محرومی مثل یزد بود. اینکه آمار طلاق توی اون استانهای به اصطلاح خودش پیشرفته خیلی بیشتره. نمی دونم یهو چی شد که برگشت و گفت:

خدا رو شکر کنید و دعا کنید که استان ما هیچوقت پیشرفته نشه و همیشه همینجور محروم بمونه تا شاهد بالا رفتن آمار طلاق در استان خوبمون نباشیم!!!!

…جا داره از این مجری محترمه(!) و سایر دست اندرکاران این برنامه به خاطر شدت دلسوزی و ارائه راهکارهای مدرن و خفن برای جلوگیری از بالا رفتن آمار طلاق در استان و حتی شاید کشور، تشکر فراوان و قدردانی گنده به عمل بیاد. به نظر من اینا دیگه آخرشن!

… فکر کنم برای خودم متاسف باشم بهتره!