بایگانیِ دستهٔ ‘اجتماعی’

آماده نوروز می شویم…!

منتشرشده: مارس 16, 2010 در اجتماعی

…نوروز داره می رسه. با همه سختی ها و کارهای قبلش. سختی هاش هم برای خودش عالمی داره. امثال دومین سال تحویل توی خونه خودمونه. قراره برای عید با خونواده بریم کرمان! … این همه از کرمان خوب(!) گفتم و خوش(!) گذشت که دوباره حوس کرمون رفتن زده به سرم!! …

سال خوبی داشته باشید. پیشاپیش عید همه مبارک.

Advertisements

فکرم درد میکنه…

منتشرشده: دسامبر 18, 2009 در اجتماعی, روزانه

¤ فکرم درد می کنه. نمی دونم نسکافه ها تلخ تر از قبل شدن، یا اینکه شکرها بی خاصیت! … دلم یه فنجون نسکافه می خواد که نیازی نباشه تا خرخره توش شکر بریزم و بعد با یه حبه قند گنده هورتش بکشم و آخر سر هم خورده نخوره بریزمش دور… دلم یه فنجون نسکافه با طعم آرامش می خواد.

¤ … گفت : « گاهي، وقتي كه يادم مي رود يك درختم، شايد چند قدم هم راه رفتم. »
…گفتم: رضا بابات هنوزم اون پیکان جوانان رو داره؟!

بی حوصلگی

منتشرشده: اکتبر 16, 2009 در اجتماعی

….

.
بی خیال.

تغییر قالب، شروعی دوباره

منتشرشده: سپتامبر 18, 2009 در اجتماعی
برچسب‌ها:

خیلی وقت بود که نمی تونستم بیام تو بخش مدیریتی وردپرس. امروز بالاخره هم وقت آزاد پیدا کردم که یکم به خودم و اینجا برسم. قالب رو عوض کردم و آماده شدم برای بازگشتن به دنیای مجازی خودم.

دارم رو سایت جدید شرکت کار می کنم. سعی می کنم برای عید فطر آماده بشه. البته خیلی انتظار زیادی دارم از خودم!

حرفی برای بودن…

منتشرشده: فوریه 17, 2009 در اجتماعی
برچسب‌ها:

…خیلی وقت ها، حرف های زیادی برای گفتن داری… اتفاق های زیادی هم دور و برت می افته… حتی دوست داری ساعت ها در موردشون حرف بزنی…. اما وقتی میای و پشت میز میشینی و دستت به این کیبورد لعنتی می خوره انگار همه حرف هات از ذهنت پاک میشه… نمی دونم مشکل از کجاست… ولی ….
بی خیال

شاد باشید

بخوان!

منتشرشده: اکتبر 23, 2008 در اجتماعی, روزانه
برچسب‌ها:, ,

گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟
گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟ من که سواد ندارم!
گفت: بخوان! این حکم وزارت توست!!

…!!

وطن…

منتشرشده: مه 10, 2008 در اجتماعی, روزانه
برچسب‌ها:

…این گرونی لعنتی داره بد جوری عذابم می ده. هر جوری حساب می کنم با عقل جور در نمیاد. گوشت و نون و تخم مرغ و… کم بود، حالا برنج هم اضافه شد. نمی دونم چجوری میشه با این حقوق فکستنی زندگی رو چرخوند. فکرم متمرکز نمی شه. مادر می گه: خدا بزرگه. روزی رسونه… اما….نمی دونم. واقعا نمی دونم.
امروز صبح یه دوستی این شعر رو برام فرستاد:

…وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر درگیر
وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت!
وطن یعنی تمام سهم ملت
یه تیکه نون و باقی هم خجالت!
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی که روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آئینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق!!
وطن یعنی تحمل، تاب، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت!

 حیف این وطن که به این روز و حال در اومده که خودمون باید راجع بهش اینجوری بگیم. واقعا حیف. دلم خیلی پره. اما …شاید امشب بیشتر بنویسم….شاید!

پ.ن:
– غیبتم خیلی طولانی شد. از همه دوستان عذر خواهی می کنم. امیدوارم که این بار غیبتی در کار نباشه.