کرمان، نمایشگاه کامپیوتر

منتشرشده: دسامبر 18, 2009 در روزانه

خاطره، یادگار همیشگی هر سفر است. این بار، کرمان میزبان خاطره ساز ما بود…شهر آرامشی عجیب و بیش از حد انتظار داشت. خستگی و بی رمقی دیوارهای شهر را فرا گرفته بود. خانه ها در کش و قوص خمیازه های مداوم، انتظار صاحبانشان را می کشیدند و صاحب خانه ها، بازاری و غیر بازاری، غروب نشده خانه نشینی را به هر چیز دیگر ترجیح می دادند!

نمایشگاه کامپیوتر، در اوج بی برنامگی با تاخیر یک روزه شروع شد. تبلیغات شهری و  اطلاع رسانی ضعیف، همزمانی برگزاری نمایشگاه کامپیوتر با نمایشگاه لوازم خانگی(!)، دوری محل برگزاری از شهر و … باعث عدم استقبال مردم شهر کرمان از نمایشگاه شده بود. گویا اختلافات قبلی بین مسئولین باعث تحریم نمایشگاه از سوی شرکت های کرمان شده بود و تنها تعداد معدودی از شرکت های کرمان در نمایشگاه حضور داشتند. یک هفته اقامت در کرمان خیلی به کندی می گذشت. انگار زمان هم در این شهر بی رمق بود! صبح ها به بازاریابی و پرسه زدن در شرکت ها و موسسات کرمان می گذشت، عصر ها به نمایشگاه و شب ها تا نزدیکی صبح به صحبت و خنده با همکاران و دوستان!!… دوستانی هم در این شهر پیدا کردم. خانم ایزدی که یک هقته در کنار من در کارهای غرفه شرکت به من کمک می کردند.  سرهنگ عزیز که به احتمال زیاد همکاری های بسیار گسترده ای در آینده با خودشون و شرکتشون خواهم داشت و صبای عزیز که در کنار صدای گرمش، قلم خوبی هم دارد و دوباره حس و حال وبلاگ نویسی را به من برگردوند.

امروز روز آخر نمایشگاهه و شب بعد از نمایشگاه به اتفاق دوستان قراره که به سمت یزد حرکت کنیم. بارون نم نم می باره. باید وسایل رو جمع کنم. روز های آینده بیشتر از کرمان می نویسم.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. صبا می‌گوید:

    سلام وهزاران سلام وبه زیبایی این هوای بارونی تقدیم به داداشی که نمیدونم چرا دوست دارم بگم داداشمی.
    کرمان شهر کریمان.شهر بزرگ خاطره ها شهری با آرامش با آدمای خوب ونجیب و…شک دارم… ممنون عزیزم که اومدی.میگی برم خیمه من از خدامه.امارئیس اونجا شوهر خالمه آدما به ظاهر خوب و..ولی خداداند…برای همین بابا نمیذاره.قبلا مامان بزرگ بود باهم میرفتیم اما…مهم نیست …به قول دوستم زندگی رو به خاطر یه ورقش نباید دور ریخت…
    پس یواش یواش دارین میرین …باآرزوی سفری بی خطر برای همه بچه های یزد…
    راستی حدود40نفری از فامیلا بابا یزد زندگی میکنن.وقتی میان خونمون یزدی باهاشون حرف میزن…
    بازم ممنون زندگیتون سرشار از بهترین خاطره ها باشه…فعلا خداحافظ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s