چه زود!

منتشرشده: دسامبر 26, 2010 در روزانه

… نمی دونم اینجا چیکار می کنم!…بعد از 10 ماه اومدم بگم چی؟…اصلا واسه چی اومدم؟…فقط می دونم که حس کردم باید بیام… دلم واسه اینجا تنگ شده بود. دلم یه لیوان نسکافه داغ می خواد که توی این سرمای بی برکت و قحطی بارون و برف هورتش بکشم و از ته حلقم تا اون معده وامونده با لذت بسوزم! انقدر که دستم رو محکم رو سینم فشار بدم و اشک تو چشام جمع بشه!…ده ماه ننوشتم! حتی برای دلم!…همه رو ریختم توی همین دلم!…گاهی رو دل کردم، دل پیچه گرفتم… حالا باز اومدم بگم هنوز زنده ام… به چی؟ برای چی؟…اصلا گور بابای هر چی دلیله!… خودم هم نمی دونم دارم چی می نویسم…!

…ته تهش می خوام بگم دوباره اومدم واستون نسکافه بریزم!…بعد از ده ماه!… چه زود!!

آماده نوروز می شویم…!

منتشرشده: مارس 16, 2010 در اجتماعی

…نوروز داره می رسه. با همه سختی ها و کارهای قبلش. سختی هاش هم برای خودش عالمی داره. امثال دومین سال تحویل توی خونه خودمونه. قراره برای عید با خونواده بریم کرمان! … این همه از کرمان خوب(!) گفتم و خوش(!) گذشت که دوباره حوس کرمون رفتن زده به سرم!! …

سال خوبی داشته باشید. پیشاپیش عید همه مبارک.

اسباب کشی

منتشرشده: ژانویه 15, 2010 در روزانه
برچسب‌ها:, ,

سلام. الان که دارم این پست رو می نویسم وسط اسباب کشی شرکتم! اومدیم یه جای بزرگتر و بهتر. اولین کاری که کردم وصل شدن به اینترنت بود! هنوز یه عالمه وسیله مونده که برم بیارم… فردا هم کابل کشی و تکمیل کارا. فکر کنم یه چند روزی علافی داشته باشه ولی به آخرش و شیک و تر تمیز شدن شرکت می ارزه. کلی کار دارم. یکی بیاد سر این میزو بگیره!

…روز سخت، تصمیم سخت تر

منتشرشده: دسامبر 31, 2009 در روزانه

…دیروز کار سختی کردم. ناچار شدم یکی از پرسنلم رو که یک ساله داره واسه شرکت زحمت می کشه بیرون کنم. حوصله توضیح دادن در مورد علتش رو ندارم… کار سختی بود. اینکه تو چشمای کسی که یک ساله داری هر روز می بینیش نگاه کنی و بگی دیگه نیا… بماند… فقط خواستم این روز یادم بمونه… تجربه تلخی بود در مدیریت شرکت… امیدوارم دیگه مجبور نشم همچین کاری بکنم… اما این رو می دونم که هر کاری می کنم و هر تصمیمی می گیرم برای بهتر شدن اوضای شرکته … امیدوارم که اشتباه نکرده باشم.

…پنجشنبه است و شرکت تعطیله. اما خودم نه!! یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم… صدای اذان به گوش میرسه… دلم نماز می خواد!

فکرم درد میکنه…

منتشرشده: دسامبر 18, 2009 در اجتماعی, روزانه

¤ فکرم درد می کنه. نمی دونم نسکافه ها تلخ تر از قبل شدن، یا اینکه شکرها بی خاصیت! … دلم یه فنجون نسکافه می خواد که نیازی نباشه تا خرخره توش شکر بریزم و بعد با یه حبه قند گنده هورتش بکشم و آخر سر هم خورده نخوره بریزمش دور… دلم یه فنجون نسکافه با طعم آرامش می خواد.

¤ … گفت : « گاهي، وقتي كه يادم مي رود يك درختم، شايد چند قدم هم راه رفتم. »
…گفتم: رضا بابات هنوزم اون پیکان جوانان رو داره؟!

کرمان، نمایشگاه کامپیوتر

منتشرشده: دسامبر 18, 2009 در روزانه

خاطره، یادگار همیشگی هر سفر است. این بار، کرمان میزبان خاطره ساز ما بود…شهر آرامشی عجیب و بیش از حد انتظار داشت. خستگی و بی رمقی دیوارهای شهر را فرا گرفته بود. خانه ها در کش و قوص خمیازه های مداوم، انتظار صاحبانشان را می کشیدند و صاحب خانه ها، بازاری و غیر بازاری، غروب نشده خانه نشینی را به هر چیز دیگر ترجیح می دادند!

نمایشگاه کامپیوتر، در اوج بی برنامگی با تاخیر یک روزه شروع شد. تبلیغات شهری و  اطلاع رسانی ضعیف، همزمانی برگزاری نمایشگاه کامپیوتر با نمایشگاه لوازم خانگی(!)، دوری محل برگزاری از شهر و … باعث عدم استقبال مردم شهر کرمان از نمایشگاه شده بود. گویا اختلافات قبلی بین مسئولین باعث تحریم نمایشگاه از سوی شرکت های کرمان شده بود و تنها تعداد معدودی از شرکت های کرمان در نمایشگاه حضور داشتند. یک هفته اقامت در کرمان خیلی به کندی می گذشت. انگار زمان هم در این شهر بی رمق بود! صبح ها به بازاریابی و پرسه زدن در شرکت ها و موسسات کرمان می گذشت، عصر ها به نمایشگاه و شب ها تا نزدیکی صبح به صحبت و خنده با همکاران و دوستان!!… دوستانی هم در این شهر پیدا کردم. خانم ایزدی که یک هقته در کنار من در کارهای غرفه شرکت به من کمک می کردند.  سرهنگ عزیز که به احتمال زیاد همکاری های بسیار گسترده ای در آینده با خودشون و شرکتشون خواهم داشت و صبای عزیز که در کنار صدای گرمش، قلم خوبی هم دارد و دوباره حس و حال وبلاگ نویسی را به من برگردوند.

امروز روز آخر نمایشگاهه و شب بعد از نمایشگاه به اتفاق دوستان قراره که به سمت یزد حرکت کنیم. بارون نم نم می باره. باید وسایل رو جمع کنم. روز های آینده بیشتر از کرمان می نویسم.

بی حوصلگی

منتشرشده: اکتبر 16, 2009 در اجتماعی

….

.
بی خیال.