امروز هم مُرد!
… دست هایم را “ها” می کنم. انگشتانم از شدت سرما درد گرفته است. سرما آنقدر زیاد است که کاری از دست این شوفاژهای مادر مرده هم بر نمی آید. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. برف و برف و برف!…آن دورتر ها کلاغ ها بر سر چیزی ( که خوب نمی بینم ) دعواشان شده…دستانم را دور لیوان گرم نسکافه حلقه می کنم. گرمای کم لیوان، زیر پوستم را غلغلک می دهد. باز به فکر فرو می روم…از در که وارد شد مثل همیشه گفت: سلام. امروز هم مُرد! …این تکیه کلام همیشگی اش بود. خندیدم و گفتم: آره! امروز هم مُرد!! …سینی دستش را روی میز گذاشت و آرام روبرویم نشست. بوی تند سیگاری که حتماً همین چند دقیقه پیش روی پله های پشت بام کشیده بود، فضای اتاق را پر کرد. همیشه پر از حرف بود. گرد و خاک روی میز را که با کهنه اش می گرفت، گفتم: چه می کنی با سرما؟ …بی آنکه نگاهم کند گفت: دیروز ظهر مهمان داشتم. یکی از آشناها بود. زنگ زده بود که آب ندارند و یک هفته می شود که بچه اش حمام نرفته. دعوتشون کردم خونه… بعد رو کرد به من و ادامه داد: چند نفر می خوای برات بیارم که به نون شب و آب محتاجن؟ اسم خودمون هم گذاشتیم مسلمون. بوی بهشتم نمی ذارن بهمون برسه… گفتم: خوب من و امثال من این جور مسائل رو تو روزنامه ها و اینترنت می نویسیم که رسیدگی بشه. خندید و گفت: اونم برای خودتون و اسم و رسم خودتونه. دردی رو هم دوا کردی؟… واین بار سکوت بود که فضای اتاق رو پر کرد. ……..نسکافه ام سرد شده است..برف همچنان می بارد… شاید فردا هم تعطیل باشد!!





آخرین نظرات