حرفی برای بودن…
…خیلی وقت ها، حرف های زیادی برای گفتن داری… اتفاق های زیادی هم دور و برت می افته… حتی دوست داری ساعت ها در موردشون حرف بزنی…. اما وقتی میای و پشت میز میشینی و دستت به این کیبورد لعنتی می خوره انگار همه حرف هات از ذهنت پاک میشه… نمی دونم مشکل از کجاست… ولی ….
بی خیال
شاد باشید
بخوان!
گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟
گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟ من که سواد ندارم!
گفت: بخوان! این حکم وزارت توست!!
…!!
…زنده ام!
…این چند وقته عادت کردم که بیام و برم. انگار نمی تونم بمونم و مثل بچه آدم وبلاگ بنویسم!… هی میام و می گم دیگه می نویسم اما باز تا یه کم سرم شلوغ میشه و کارام زیاد میشه، یادم میره که وبلاگی بود! …حالا که به نوشته های قبلی نگاه می کنم می بینم که خیلی وقته که ننوشتم! خوب زندگی و هزار تا درگیری دیگه!! …آها یادم رفت بگم که رفتم سر خونه زندگی خودم! …بد نیست، سخت هست ولی نه به اون اندازه ای که مردم می گن! …خوب البته هنوز اولشه!!… امیدوارم باقیش هم همین جوری بمونه.
…فقط اومدم بگم که هنوز زنده ام!!
… همین!
پرسپولیس…
- این اولین باره که انقدر قهرمانی یه تیم برام مهم و با ارزشه. پرسپولیس با همه شایستگی هاش قهرمان شد و افشین قطبی به حق دوست داشتنی ترین مربی برای منه. به خاطر همه خوبی هاش و خوبی هاش…
- بدون شرح! (در حاشیه مراسم بعد از بازی پرسپولیس و سپاهان!)

وطن…
…این گرونی لعنتی داره بد جوری عذابم می ده. هر جوری حساب می کنم با عقل جور در نمیاد. گوشت و نون و تخم مرغ و… کم بود، حالا برنج هم اضافه شد. نمی دونم چجوری میشه با این حقوق فکستنی زندگی رو چرخوند. فکرم متمرکز نمی شه. مادر می گه: خدا بزرگه. روزی رسونه… اما….نمی دونم. واقعا نمی دونم.
امروز صبح یه دوستی این شعر رو برام فرستاد:
…وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر درگیر
وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت!
وطن یعنی تمام سهم ملت
یه تیکه نون و باقی هم خجالت!
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی که روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آئینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق!!
وطن یعنی تحمل، تاب، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت!
حیف این وطن که به این روز و حال در اومده که خودمون باید راجع بهش اینجوری بگیم. واقعا حیف. دلم خیلی پره. اما …شاید امشب بیشتر بنویسم….شاید!
پ.ن:
- غیبتم خیلی طولانی شد. از همه دوستان عذر خواهی می کنم. امیدوارم که این بار غیبتی در کار نباشه.
برای سلامتی هوشنگ مرادی کرمانی
… همین الان خبر بستری شدن هوشنگ مرادی کرمانی رو توی سایت جام جم آنلاین دیدم… خیلی شوکه شدم. پریروز بود که توی کتابخونم داشتم می گشتم که چشمم به کتاب تنورش خورد… سال 75 بود که توی اداره آموزش و پرورش برای چندمین بار دیدمش و اون کتاب رو بهم هدیه داد و برام امضاش کرد. نوشت:
یادبود
به دوستان خوبم آقایان
کاظم و میثم دهقانی
با آرزوی خوشبختی
و سعادت در پناه خداوند
و در کنار خانوادهمرادی کرمانی
6/8/75
به نوشته جام جم هوشنگ مرادی کرمانی به علت عارضه قلبی توی بیمارستان شهید رجایی تهران بستری شده و فردا (چهارشنبه ) تحت عمل جراحی قرار می گیره. ایسنا به نقل از فرزند مرادی کرمانی گفته که حال عمومی ایشون خوبه. امیدوارم که اینطور باشه. یکی از چهره های دوست داشتنی و قابل احترامیه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. برای سلامتی هوشنگ مرادی کرمانی عزیز به خاطر همه خاطره های خوبی که از خودش و از نوشته ها و فیلم هاش دارم دعا می کنم. شما هم دعا کنید…. ما به این هوشنگ مرادی کرمانی ها نیاز داریم.
ولنتاین با 1300 تومن
…با چشم هاش روزهای تقویم رو میزی رو مرور می کرد… انگار دنبال روز خاصی می گشت. یهو مثل برق گرفته ها از جاش پرید…فقط یک روز فرصت داشت… می دونست که اون نمی دونه و این بیشتر خوشحالش می کرد… باز می تونست غافلگیرش کنه… شادی رو می شد توی تموم وجودش احساس کرد…به برق نگاهش فکر می کرد و اینکه چقدر می تونه خوشحالش کنه… کارهایی که می تونست انجام بده رو توی ذهنش مرور می کرد…چیزهایی که می تونست بخره رو توی خیالش بررسی می کرد… هیجان داشت خفه اش می کرد… با چشماش به نقطه ای خیره می شد ولی معلوم بود که نگاهش اونجا نیست…خیال، تمام وجودش رو گرفته بود…توی دلش می گفت: باید بهترین ولنتاین دنیا رو براش بگیرم …و با خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا…….هر چه نقشه اش بیشتر جلو می رفت چشماش بیشتر برق می زد… همه چیز برای یک غافلگیری فوق العاده آماده بود… فقط کافی بود یه مقدار پول از حسابش بکشه… دیگه همه چیز ردیف بود….کارهاش رو زود جمع و جور کرد و زد بیرون…قدم هاش قدرت گرفته بود… هر چه به عابر بانک نزدیک تر می شد قلبش تند تر می زد… کارت رو وارد کرد و رمزش رو زد… دستگاه به علت خرابی نمی تونست پولی رو پرداخت کنه… یه بار دیگه امتحان کرد اما جواب بهتری نگرفت…. از ظهر گذشته بود… باید به خانه می رفت… با خودش گفت: تا عصر درست می شه. اینجا نشد یه جای دیگه. این همه عابر بانک تو این شهره…اما ته دلش کمی می ترسید…1300 تومن بیشتر پول نقد نداشت و این پول به هیچ دردی نمی خورد…حتی یک دهم نقشه ای که کشیده بود هم با این پول اجرا نمی شد…باز برای خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا….
…تا عصر سخت ترین کار عادی جلوه دادن اوضاع بود. هر وقت می دیدش می رفت تو فکر و سعی می کرد اونو توی لحظه ای که دسته گل رو بهش می ده تصور کنه…به نگاهش فکر می کرد و عشقی که علت همه این فکرها بود…دیگه وقتش بود. ماشین رو برداشت و با هم از خونه اومدن بیرون… اولین عابر بانکی که می شناخت وایساد. ارتباط دستگاه با مرکز قطع بود. عابر بانک دوم و سوم هم همین طور… همه چیز داشت خراب می شد. اشک توی چشماش جمع شده بود. حالا چرا امشب باید این اتفاق بیفته؟…چند تا عابر بانک دیگه رو هم تست کرد ولی انگار مشکل سراسری بود…به همه نقشه ها و برنامه هاش فکر می کرد که دیگه امیدی برای اجراش نمونده بود. اما انگار نمی خواست کم بیاره… با خودش گفت: با همین 1300 تومن هم میشه بهترین ولنتاین دنیا رو گرفت. از اولین گل فروشی یه شاخه گل رز گرفت و بدون اینکه اون متوجه بشه توی ماشین نشست. آروم راه افتاد و کنار یه اسنک فروشی نگه داشت…. چند دقیقه بعد روبروی هم در انتظار آماده شدن اسنک بودن که گل رو به آرومی از زیر کتش در آورد و در حالی که سعی می کرد بغض نکنه گفت: ولنتاینت مبارک عزیز! ………این اولین ولنتاین زندگی مشترکشون بود.
صبحانه ای با یک معتاد بالاترین!
…تلفن رو برداشتم و داخلی اش رو گرفتم. مثل همیشه گوشی رو برداشت و گفت: ها؟! گفتم: بابا نونا خشک شد بیا دیگه. الان حسن آقا( آبدارچی) میاد صبحونه رو جمع می کنه ها…معلوم بود حواسش به من نیست. گفت: باشه. بذار این لینک و بذارم، الان میام…و گوشی رو قطع کرد. نشستم سر میز صبحونه. توی اداره اتاقمون دیوار به دیوار هم بود و واسه همین صبحونه رو با هم می خوردیم. بالاخره اومد. گفتم: یخ کردن این چایی به خدا. معلومه کجایی؟ رو میز ضرب گرفت و گفت: ترکونده پسر! کولاک کرده!! گفتم: پرسپولیس؟!! خندید و گفت: ای آقا! لینک و میگم عمو! 67 تا مثبت گرفته! رفته تو لینک های داغ!! حالشو ببر!!…گفتم: پسر دست از سر این بالاترین بردار حالا دیگه… نگاهی کرد و گفت: بالاترین عشقه!! آخرشه! لینک هایی که گذاشتم فرت و فرت داره مثبت می گیره. فقط موندم اون لینک دیروزیه چرا 5 تا بیشتر نگرفت! تقصیر خودمه. به 2 نفر منفی دادم حالا نامردا تیم تشکیل دادن. هر چی میذارم منفی میدن. حالشونو میگرم وایسا. فکر کردن. پول دادم واسش عمو! چی میگی دست از سرش بردار….
راست می گفت …یه ماهی میشد که این اکانت بالاترین رو از یکی از دوستاش خریده بود. می گفت نامرد یه ساله این اکانت رو ساخته و دست بهش نزده. کلا 4 تا لینک باهاش فرستاده میگفت 50 تومن به 30 تومن راضیش کردم! (قابل توجه دارندگان اکانت بالاترین) از اون روز تا حالا هر وقت که میرم می بینم توی بالاترینه! همه سایت های خبری این ور آبی و اون ور آبی رو باز می کنه و تند و تند رفرش می کنه تا مبادا خبری از دستش در بره و لینکش رو کس دیگه ای بذاره! … چند روز پیش رفته بود مسافرت. از اونجا زنگ زد به من که جون من برو نگاه کن ببین لینکی که دیروز گذاشتم چند تا مثبت گرفته!! می گفت اینجا مافیای مثبت و منفی تشکیل میشه. اگه باهات حال نکنن چنان منفی میگیری یا چنان در خماری یه مثبت ساده می مونی که اون روز بی خیال لینک گذاشتن میشی. بعضی روزا هم که انرژیش تموم میشه و نمی تونه لینک بذاره که دیگه خدا رحم کنه! عین این معتادا می ره تو لک! …حرف نمی زنه…جواب درست حسابی نمی ده. انگار انرژی خودش هم مستقیما به انرژی بالاترینش بستگی داره! …خودتون دیگه حساب کنین روزایی که سرور بالاترین به مشکل بر می خوره و سایتش باز نمیشه حال و روزش چجوریه!!
…صبحونش رو خورده نخورده بلند شد. انگار بیشتر از خودش نگران لینک هاش بود!…….
ترسی برای ماندن…
…چند روزیه که این مطلب روی لحظه لحظه روزمرگی ام تاثیر گذاشته… انگار یه نفر یه تلنگری بهم زد و منو یاد خیلی چیزها انداخت… خیلی حرف برای گفتن داشتم. سعی کردم بنویسم…اما حرف ها اونقدر پراکنده بود که نمی شد توی یه نوشته جمع و جورش کرد… شاید خیلی از ما وردپرسی ها و غیر وردپرسی ها با نام مزیدی آشنا باشیم. دکتری دوست داشتنی که با وبلاگ همیشه خوب و پر بیننده اش همه ما رو به استفاده از تکنولوژی ها و سرویس های جدید وب تشویق میکنه… تا اینجاش خیلی خوبه. اما مشکل دقیقا از اینجا شروع می شه که دکتر دچار یه حس غریب نبود امنیت میشه. حسی که خیلی وقته وجود داره…و شاید این مشکل برای ماهایی که وبلاگمون رو با اسم و رسم واقعی مون می نویسیم بیشتر احساس بشه… به قول دکتر مشکل امنیت سایبر نیست. چون خیلی راحت میشه بعد از …لتر شدن وبلاگ، یه وبلاگ دیگه ایجاد کرد. خوب یه مدتی آمار بازدید کننده ها کم میشه ولی این خیلی مشکل بزرگی و غیر قابل حلی نیست. مشکل اصلی امنیت فیزیکیه.
… با چند تا از دوستان صحبت کردم. نظر من این بود که این احساس شاید برای نویسنده های مطالب سیاسی و یا نقدهای تند اجتماعی طبیعی باشه. حتی به نظر من برای خیلی هاشون این یه نوع انگیزست. حتی اگر کارشون به دستگیری و دادگاه و از جور چیزا بکشه، از نظر خیلیشون این یه عامل بزرگ برای محبوبیته و شاید سکوی پرتابی به معروفیت زود هنگام ….
مشکل من اونجاست که چرا باید این احساس در بین وبلاگ نویسانی که کاری به سیاسیت و سیاسی بازی ندارند و تنها هدفشان رشد دانش و ارتقای سواد عمومی جامعه است رخ بده. چرا وبلاگ نویسانی که با سطح سواد بسیار بالا پا به دنیای بی کران سایبر می ذارن و از این طریق جامعه ای ( هر چند کوچک) رو تحت تاثیر خودشون قرار می دن و به جلو فرا می خونن باید دچار این سردرگمی و نگرانی بشن؟ …نگرانی که به نظر من به حق هم هست. هیچ عقل سلیمی نمی پذیره که انسان زندگی خودش و خونواده اش رو فدای به روزماندن و نوشتن یک وبلاگ کنه… به قول دکتر:
من يك قهرمان نبوده، نيستم و نخواهم بود. اساسا ميانه خوبي با قهرماني ندارم. قصدم از وبلاگنويسي، خريدن دردسركه نبود. قرار بود از وبلاگنويسي لذت ببرم و لذت ببرم
…واقعا با وجود این ترس ( که شاید کاملا هم بی مورد باشد!) می شه لذت برد؟
…اما چه می شه کرد؟
…باید بی خیال وبلاگ شد؟
…باید حرف ها را خورد؟
…نه دکتر!
بیا یک بار هم که شده این ترس را قورت بدیم! …شاید واقعا اونقدرها هم که فکر میکنیم ترس نداشته باشه. مگه چی میگیم؟
…دکتر رفتنت یا ننوشتنت فقط به نبودن خودت ختم نمیشه. خیلی ها به پشتوانه این بودن، هستن. به اونایی فکر کن که با تشویق هات اومدن… و از اینکه هستی خوشحالن…بیا فعلا این ترس رو قورت بده … حساس نشو… حس نوشتنت رو ضعیف نکن.
مرسی!
امروز هم مُرد!
… دست هایم را “ها” می کنم. انگشتانم از شدت سرما درد گرفته است. سرما آنقدر زیاد است که کاری از دست این شوفاژهای مادر مرده هم بر نمی آید. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. برف و برف و برف!…آن دورتر ها کلاغ ها بر سر چیزی ( که خوب نمی بینم ) دعواشان شده…دستانم را دور لیوان گرم نسکافه حلقه می کنم. گرمای کم لیوان، زیر پوستم را غلغلک می دهد. باز به فکر فرو می روم…از در که وارد شد مثل همیشه گفت: سلام. امروز هم مُرد! …این تکیه کلام همیشگی اش بود. خندیدم و گفتم: آره! امروز هم مُرد!! …سینی دستش را روی میز گذاشت و آرام روبرویم نشست. بوی تند سیگاری که حتماً همین چند دقیقه پیش روی پله های پشت بام کشیده بود، فضای اتاق را پر کرد. همیشه پر از حرف بود. گرد و خاک روی میز را که با کهنه اش می گرفت، گفتم: چه می کنی با سرما؟ …بی آنکه نگاهم کند گفت: دیروز ظهر مهمان داشتم. یکی از آشناها بود. زنگ زده بود که آب ندارند و یک هفته می شود که بچه اش حمام نرفته. دعوتشون کردم خونه… بعد رو کرد به من و ادامه داد: چند نفر می خوای برات بیارم که به نون شب و آب محتاجن؟ اسم خودمون هم گذاشتیم مسلمون. بوی بهشتم نمی ذارن بهمون برسه… گفتم: خوب من و امثال من این جور مسائل رو تو روزنامه ها و اینترنت می نویسیم که رسیدگی بشه. خندید و گفت: اونم برای خودتون و اسم و رسم خودتونه. دردی رو هم دوا کردی؟… واین بار سکوت بود که فضای اتاق رو پر کرد. ……..نسکافه ام سرد شده است..برف همچنان می بارد… شاید فردا هم تعطیل باشد!!




