بی حوصلگی

….

.
بی خیال.

Categories: اجتماعی

اوج امنیت!

سپتامبر 24, 2009 میثم دهقانی 14 نظر

امروز رفتم توی سایت همراه اول و خواستم کارت شارژ رو به صورت اینترنتی خرید کنم. کلاً این بخش فروش کارت شارژ توی خود این سایت خیلی مشکل داره و آدم رو حسابی کلافه می کنه تا یه کارت شارژ ناقابل بده. نکته جالبی که امروز بهش برخوردم و نکته جالبی در بحث امنیت بود که واقعاً جای تشکر و قدردانی از مسئولین این سایت داره. زمانی که شما می خواین کارت رو خریداری کنید به خاطر اینکه «ماشین از انسان تشخیص داده شود» و خدای نکرده سایت بلایی سرش نیاد دوستان طراح سایت اومدن و بجای استفاده از کد امنیتی، سئوال امنیتی مطرح کردند ( اگه درست بود خوب بود) اما نکته این سئوال این بود که نه انسان می تونست بهش جواب بده نه ماشین!! حالا خودتون تصویر زیر رو ببینین و بررسی کنین که از نظر امنیتی جواب درست کدومه!!

bank

تغییر قالب، شروعی دوباره

خیلی وقت بود که نمی تونستم بیام تو بخش مدیریتی وردپرس. امروز بالاخره هم وقت آزاد پیدا کردم که یکم به خودم و اینجا برسم. قالب رو عوض کردم و آماده شدم برای بازگشتن به دنیای مجازی خودم.

دارم رو سایت جدید شرکت کار می کنم. سعی می کنم برای عید فطر آماده بشه. البته خیلی انتظار زیادی دارم از خودم!

Categories: اجتماعی برچسب‌ها

حرفی برای بودن…

فوریه 17, 2009 میثم دهقانی 8 نظر

…خیلی وقت ها، حرف های زیادی برای گفتن داری… اتفاق های زیادی هم دور و برت می افته… حتی دوست داری ساعت ها در موردشون حرف بزنی…. اما وقتی میای و پشت میز میشینی و دستت به این کیبورد لعنتی می خوره انگار همه حرف هات از ذهنت پاک میشه… نمی دونم مشکل از کجاست… ولی ….
بی خیال

شاد باشید

Categories: اجتماعی برچسب‌ها

بخوان!

اکتبر 23, 2008 میثم دهقانی 7 نظر

گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟
گفت: بخوان!
گفت: چه بخوانم؟ من که سواد ندارم!
گفت: بخوان! این حکم وزارت توست!!

…!!

…زنده ام!

…این چند وقته عادت کردم که بیام و برم. انگار نمی تونم بمونم و مثل بچه آدم وبلاگ بنویسم!… هی میام و می گم دیگه می نویسم اما باز تا یه کم سرم شلوغ میشه و کارام زیاد میشه، یادم میره که وبلاگی بود! …حالا که به نوشته های قبلی نگاه می کنم می بینم که خیلی وقته که ننوشتم! خوب زندگی و هزار تا درگیری دیگه!! …آها یادم رفت بگم که رفتم سر خونه زندگی خودم! …بد نیست، سخت هست ولی نه به اون اندازه ای که مردم می گن! …خوب البته هنوز اولشه!!… امیدوارم باقیش هم همین جوری بمونه.

…فقط اومدم بگم که هنوز زنده ام!!
… همین!

Categories: روزانه برچسب‌ها

پرسپولیس…

- این اولین باره که انقدر قهرمانی یه تیم برام مهم و با ارزشه. پرسپولیس با همه شایستگی هاش قهرمان شد و افشین قطبی به حق دوست داشتنی ترین مربی برای منه. به خاطر همه خوبی هاش و خوبی هاش…

- بدون شرح! (در حاشیه مراسم بعد از بازی پرسپولیس و سپاهان!)

بدون شر�!

Categories: روزانه برچسب‌ها,

وطن…

…این گرونی لعنتی داره بد جوری عذابم می ده. هر جوری حساب می کنم با عقل جور در نمیاد. گوشت و نون و تخم مرغ و… کم بود، حالا برنج هم اضافه شد. نمی دونم چجوری میشه با این حقوق فکستنی زندگی رو چرخوند. فکرم متمرکز نمی شه. مادر می گه: خدا بزرگه. روزی رسونه… اما….نمی دونم. واقعا نمی دونم.
امروز صبح یه دوستی این شعر رو برام فرستاد:

…وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر درگیر
وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت!
وطن یعنی تمام سهم ملت
یه تیکه نون و باقی هم خجالت!
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی که روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آئینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق!!
وطن یعنی تحمل، تاب، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت!

 حیف این وطن که به این روز و حال در اومده که خودمون باید راجع بهش اینجوری بگیم. واقعا حیف. دلم خیلی پره. اما …شاید امشب بیشتر بنویسم….شاید!

پ.ن:
- غیبتم خیلی طولانی شد. از همه دوستان عذر خواهی می کنم. امیدوارم که این بار غیبتی در کار نباشه.

Categories: اجتماعی, روزانه برچسب‌ها

برای سلامتی هوشنگ مرادی کرمانی

فوریه 19, 2008 میثم دهقانی 14 نظر

… همین الان خبر بستری شدن هوشنگ مرادی کرمانی رو توی سایت جام جم آنلاین دیدم… خیلی شوکه شدم. پریروز بود که توی کتابخونم داشتم می گشتم که چشمم به کتاب تنورش خورد… سال 75 بود که توی اداره آموزش و پرورش برای چندمین بار دیدمش و اون کتاب رو بهم هدیه داد و برام امضاش کرد. نوشت:

یادبود
به دوستان خوبم آقایان
کاظم و میثم دهقانی
با آرزوی خوشبختی
و سعادت در پناه خداوند
و در کنار خانواده

مرادی کرمانی
6/8/75

به نوشته جام جم هوشنگ مرادی کرمانی به علت عارضه قلبی توی بیمارستان شهید رجایی تهران بستری شده و فردا (چهارشنبه ) تحت عمل جراحی قرار می گیره. ایسنا به نقل از فرزند مرادی کرمانی گفته که حال عمومی ایشون خوبه. امیدوارم که اینطور باشه. یکی از چهره های دوست داشتنی و قابل احترامیه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. برای سلامتی هوشنگ مرادی کرمانی عزیز به خاطر همه خاطره های خوبی که از خودش و از نوشته ها و فیلم هاش دارم دعا می کنم. شما هم دعا کنید…. ما به این هوشنگ مرادی کرمانی ها نیاز داریم.

ولنتاین با 1300 تومن

فوریه 14, 2008 میثم دهقانی 27 نظر

4hsde1w.jpg…با چشم هاش روزهای تقویم رو میزی رو مرور می کرد… انگار دنبال روز خاصی می گشت. یهو مثل برق گرفته ها از جاش پرید…فقط یک روز فرصت داشت… می دونست که اون نمی دونه و این بیشتر خوشحالش می کرد… باز می تونست غافلگیرش کنه… شادی رو می شد توی تموم وجودش احساس کرد…به برق نگاهش فکر می کرد و اینکه چقدر می تونه خوشحالش کنه… کارهایی که می تونست انجام بده رو توی ذهنش مرور می کرد…چیزهایی که می تونست بخره رو توی خیالش بررسی می کرد… هیجان داشت خفه اش می کرد… با چشماش به نقطه ای خیره می شد ولی معلوم بود که نگاهش اونجا نیست…خیال، تمام وجودش رو گرفته بود…توی دلش می گفت: باید بهترین ولنتاین دنیا رو براش بگیرم …و با خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا…….هر چه نقشه اش بیشتر جلو می رفت چشماش بیشتر برق می زد… همه چیز برای یک غافلگیری فوق العاده آماده بود… فقط کافی بود یه مقدار پول از حسابش بکشه… دیگه همه چیز ردیف بود….کارهاش رو زود جمع و جور کرد و زد بیرون…قدم هاش قدرت گرفته بود… هر چه به عابر بانک نزدیک تر می شد قلبش تند تر می زد… کارت رو وارد کرد و رمزش رو زد… دستگاه به علت خرابی نمی تونست پولی رو پرداخت کنه… یه بار دیگه امتحان کرد اما جواب بهتری نگرفت…. از ظهر گذشته بود… باید به خانه می رفت… با خودش گفت: تا عصر درست می شه. اینجا نشد یه جای دیگه. این همه عابر بانک تو این شهره…اما ته دلش کمی می ترسید…1300 تومن بیشتر پول نقد نداشت و این پول به هیچ دردی نمی خورد…حتی یک دهم نقشه ای که کشیده بود هم با این پول اجرا نمی شد…باز برای خودش تکرار می کرد: …بهترین ولنتاین دنیا….

…تا عصر سخت ترین کار عادی جلوه دادن اوضاع بود. هر وقت می دیدش می رفت تو فکر و سعی می کرد اونو توی لحظه ای که دسته گل رو بهش می ده تصور کنه…به نگاهش فکر می کرد و عشقی که علت همه این فکرها بود…دیگه وقتش بود. ماشین رو برداشت و با هم از خونه اومدن بیرون… اولین عابر بانکی که می شناخت وایساد. ارتباط دستگاه با مرکز قطع بود. عابر بانک دوم و سوم هم همین طور… همه چیز داشت خراب می شد. اشک توی چشماش جمع شده بود. حالا چرا امشب باید این اتفاق بیفته؟…چند تا عابر بانک دیگه رو هم تست کرد ولی انگار مشکل سراسری بود…به همه نقشه ها و برنامه هاش فکر می کرد که دیگه امیدی برای اجراش نمونده بود. اما انگار نمی خواست کم بیاره… با خودش گفت: با همین 1300 تومن هم میشه بهترین ولنتاین دنیا رو گرفت. از اولین گل فروشی یه شاخه گل رز گرفت و بدون اینکه اون متوجه بشه توی ماشین نشست. آروم راه افتاد و کنار یه اسنک فروشی نگه داشت…. چند دقیقه بعد روبروی هم در انتظار آماده شدن اسنک بودن که گل رو به آرومی از زیر کتش در آورد و در حالی که سعی می کرد بغض نکنه گفت: ولنتاینت مبارک عزیز! ………این اولین ولنتاین زندگی مشترکشون بود.